تنهاترین تنها
|
||
بعد از سه سال اومدم باکلی دردسر یوزر و پس مو که یادم رفته بود پیدا کردم حالا نمیدونم چی بنویسم!!!!!!!!!!!!
خستم از آدمایی که نمیتونم عاشقشون باشم!
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند« یافت می نشود جسته ایم ما» گفت « آن که یافت می نشود آنم آرزوست»
صبر کردن درد ناک است و فراموش کردن دردناک تر ، ولی از این درد ناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش؟!
نیست هم دردی که بردارد زدل بار کسی در جهان یا رب نیفتد کار کس بر ناکسی
سوزد و گرید وخاکستر وخاموش شود آنکه چون شمع بخندد به شب تار کسی
بی گمان دست در آغوش نگارش ببرند آنکه یک بوسه ستاند ز لب یار کسی
کاش معشوقه زعاشق طلب جان می کرد تا که هر بی سر وپایی نشود یار کسی
سلام
آب و هوا تو شهر شما چطوریه؟
مازندران که جیگره داره بارون می یاد
نمی دونین چه حالی میده یازدهمین روز تابستون بارون بباره
بارون که چه عرض کنم به قول محلی ها شلاب
هوا اونقدر خنک شده که دیگه نگو و نپرس
من که دارم مثل خر کیف می کنم
کسی با سکوتش مرا تا بیابان بی انتهای جنون برد
کسی بانگاهش مراتادراندشت دریای خون برد
مرا باز گردان مرا بازگردان
مرا ای به پایان رسانیده آغاز گردان
........................................................................
با آنکه هم چون اشک غم برخاک ره افتاده ام من با آنکه هرشب ناله ها چون مرغ شب سرداده ام من در سر ندارم هوسی ، چشمی ندارم به کسی آزرده ام من با آنکه از بی حاصلی سر در گریبانم چو گل شادم که از روشن دلی پاکیزه دامانم چو گل خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام ، آزرده ام من.
دل را به رنج هجر سپردم ، ولی چه سود،
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود.
..............................................................
صدا کن مرا، صدای تو خوب است صدای تو سبزینه ی آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن می روید. .................................................................
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر ، سحر نزدیک است.
هر دم این بانک برآرم از دل:
وای، این شب چقدر تاریک است!
سهراب سپهری
به نام خالق زیبایی ها
بیایید آب باشیم آبی باشیم
آب بودن چقدر خوب است آب بودن آفتاب شدن است
چه کسی می گویدآب سر بالا نمی رود
مگر مواج آب را در روزهای آفتابی ندیده اید
بیایید آب باشیم آبی باشیم
مرا به خانه ام ببر
شب آشیان زده
چکاوک شکسته پر
رسیده ام به نکجا
مرا به خانه ام ببر
کسی به یاد عشق نیست
کسی به فکر ما شدن
از آن تبار خود شکن
تو مانده و بغض من
از این چراغ مردگی
از این بر آب سوختن
از این پرنده کشتن و
از این قفس فروختن
چگونه گریه سر کنم
که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر
که شهر ، شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر
ستاره دلنواز نیست
سکوت نعره می زند
که شب ، ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر
که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر
اگر چه خانه ، خانه نیست
ایرج جنتی عطائی